X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
یکشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1388

صد سال تنهایی

امروز بعد از مدتها که دوباره کتابی برای خواندن برداشتم، به یاد شخصیت "آئورلیانو" در رمان "صد سال تنهایی" شاهکار "گابرییل گارسیا مارکز" افتادم که هنگام تولد چشمانش باز بودند و قدرت پیشگویی داشت... انگار من هم دارم پیشگویی می کنم! در یکی از پست های پیش نوشته بودم: (فقط کتاب‌خوانی‌ست که ذاتن صاحب وقت است و کسی جز عشق قادر نیست زمانش را بگیرد.( ولی آنروز که می نوشتم واقعن نمی دانستم که به همین زودیها به گونه ای از ناباوری فلج می شوم که کتاب را که هیچ، زندگی را هم رها می کنم. در پست دیگری هم نوشته بودم:  (عجیب است که هر چیزی می تواند در کمتر از یک دقیقه دیگرگون شود!( و واقعن هم آنچنان دگرگون شد که هنوز شوکه ام، انگار خواب دیده ام همه را و هنوز منتظرم که این کابوس تمام شود. و همه ی این تغیرات دهشتناک در کمتر از حتا یک دقیقه اتفاق افتادند. رنگها عوض شدند، احساسها، من و او که یگانه ترینش می پنداشتم در یکرنگی و پاکی و دوست ترینش می انگاشتم میان این همه مردمان بیگانه و نامحرم...

راستش مغزم یاری ام نمی کند که جزئیات را به یاد بیاورم. دور شده ام و یک حسی در من هست که بدم نمی آید دور تر هم باشم. می خواهم از اینکه رشته های ظاهر مرا به دیگران بچسباند بگسلم... به راستی اگر همه چیز جای خودش بود چه خوب بود. اگر همه چیز دقیقن تصویر ِ خودِ واژه اش بود... اگر "خواهر" تصویر واژه ی خودش بود، "برادر" تصویر واژه ی خودش. اگر "لبخند" تصویر ِ واژه ی خودش بود ... و"دوست" نیز هم...

و هیچ بعید هم نیست که آنچه می گویم و می پندارم یا می بینم، یک سر بر خطا باشد!


 

پی نوشت: راستی امروز بدترین اتفاقی که ممکن بود در این روزهای ناباوری اتفاق بیفتد، افتاد. و این را هم البته پیشگویی کرده بودم... تنها چیزی که برایم باقی مانده این اندیشه است که تسلیم باشم و تسلیم شدم باز.


انتقال از بلاگ یاهو

تهران-Thursday December 4, 2008 - 06:58pm