X
تبلیغات
زولا
یکشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1388

در واپسین لحظات یک دگردیسی!

تا حالا فکر کرده‌ای که می‌خواهی بروی؟ این‌قدر که گم شوی؟ تا حالا حس کرد‌ه‌ای کسی نیست؟ تنهایی؟ تنهایِ تنها؟

یا اگر هم کسی هست، کسی است که نمی‌خواهی باشد؟ او که می‌خواهی باشد نیست.

.

من؛ در واپسین لحظات یک دگردیسی هستم، در اوج یک سقوط، در لحظه ای که هیچ با من جفت می‌شود... گفتم: هیچ!

خیلی احمقانه است که راهی را بروی و بیایستی و ببینی در آن انتها فقط هیچ‌ است، و برگردی... اما دوباره به ‌راه که فکر می‌کنی، خیال می‌کنی حتمن چیزی هست...  و باز بروی تا پیدا کنی... این ‌بار نزدیک‌تر، خیلی نزدیک‌تر که می‌شوی...  نه...  باز هم فقط هیچ است.

همه همان هیچ ‌است!

و من غمگین می‌شوم. غمگین‌تر از رسیدن به ‌هیچ.

.

شاید من مرده‌ام و زندگی‌م را در یک کابوس می‌بینم و گاهی رویایی زودگذر کابوسم را مخدوش می‌کند.

.

واقعیت این‌ست که آدم تنهاست، از وقتی به دنیا می‌آید تا وقتی می‌میرد؛  تنهایی و فقط تنهایی. گاهی با کسی هم‌راه یا هم‌قدم می‌شود ولی هم‌چنان تنها ...

من با این تنهایی زیسته‌ام. من در این تنهایی نفس کشیده‌ام...  همه‌ی خوبی‌ها می‌روند یا تغییر می‌کنند. خوب‌ها هم به مرور زمان بد می‌شوند، تار می‌شوند، کدر می‌شوند یا حتا سیاه. و در نهایت می‌شوند یکی مثل همه، با دل‌مشغولی‌های همه!


انتقال از بلاگ یاهو

تهران-Sunday August 17, 2008 - 05:30am