X
تبلیغات
رایتل
شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1388

سکوت... رعد... یک پیروزی... یک شکست... تناوب!

این‌روزها؛ احساس می‌کنم که دیگر کارِ زیادی برای انجام‌دادن ندارم. شبیه یک خواب بود. مثل این‌که آمده‌باشم فقط نیم‌نگاهی به اطراف بیندازم و زودِ زود، به دنیای خلوت خودم برگردم... و این جمله‌ی همیشگی که: خدا را چه دیده ای؟! شاید روزی بازگردد. با این‌حال خوب می‌دانم که دیگر گامی به سوی او برنخواهم داشت. و این نه به‌خاطر این‌ست که دیگر دوست‌ش نخواهم داشت، نه! فقط به این خاطر که دلم نمی خواهد حتی ذره‌ای از آرامش‌ش را بر هم بزنم. او این‌گونه باید باشد، با همان لبخند همیشگی، خاطر آزاد، احساس شعف و روح بلند پروازش... و آن ترانه‌ی خاص ِوجودش که مرا شیفته‌ی خود کرد.

.

به آیدین گفتم: "خوب، همیشه که نمی‌شود اوضاع آن‌طور که دوست‌داری پیش برود...." ولی همان لحظه در دلم آرزو کردم که کاشکی می‌شد... کاشکی!


انتقال از بلاگ یاهو
تهران-Thursday July 10, 2008 - 11:48pm