دَخمـہ

شاید ہـمہ‌ے این مکتوبات، خطا باشند.

دَخمـہ

شاید ہـمہ‌ے این مکتوبات، خطا باشند.

زخـــــــــم

سال‌ها بعد وقتی انگشت‌ش روی ماشه بود دوباره دلش خواست که با زخم‌ش وَر برود و یادش افتاد زمانی‌که اولین زخم بزرگ روی تنش اُفتاد چقدر دوست‌ش داشت و چطور توی تنهایی‌ش با آن زخم ور می‌رفت اما کنار آدم ها، جایی زیر پیراهن‌ش پنهان‌ش می‌کرد.
پسر دست‌ش را گرفته بود؛ مدت‌ها دستش توی دست پسر مانده بود؛ شاید روزها، هفته‌ها یا ماه‌ها! و وقتی دست‌ش را از دست پسر بیرون کشیده بود اولین زخم بزرگ‌ش را روی دست‌ش دیده بود.
و بعدها زخم، بالاتر و بالاتر تر تر رفته بود و جایی میان قفسه‌ی سینه‌ش در زیر پیراهن‌ش‌ گم مانده بود. دیگر هیچ‌کس زخم‌ش را ندیده بود. حالا زخم‌ش مال خودش بودند، مال خود ِ خودش!
.
انگشتش را از روی ماشه برداشت. فکر کرد که نمی شود همین طوری مُرد... تصمیم گرفت اول موهای بلندش را کوتاه کند و دوش بگیرد، شاید یک حمام حسابی! آن‌قدر حسابی که روح‌ش هم بشود که تمیز شود.
...
زنده بودم. همین! با تمام زخم‌هایم و آن زخمِ بزرگ که دوست‌ش داشتم. چقدر؟ فقط خدا می‌داند. دستم را که گرفت، رهایش نکرد. روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها همین‌طور! یک روز دستم رها شد و زخم بزرگی روی آن افتاده بود. همان لحظه افتاد! بر حسب یک تصادف! تصادف... تصادف... تصادف‌های ساده‌ی زندگی!
و بعد زخم از تنم بالا رفت. بالاتر تر... که دیگر هیچ‌کس ندیدش. من آن زخم را دوست داشتم. آن پسر را هم. من انگشتم روی ماشه بود. من داشتم می‌مُردم، به خاطر او!
ـ بله آقا، و بله، فقط به‌خاطر او!
ـ نه خانم! نمی‌شود. باور کردنش سخت است!
ـ نبود... نیست...
ـ هست... چرا مُردی؟
ـ پوچی! می‌شود به خاطر خیلی چیزها مُرد... اما چیزی که من به خاطرش... آخر می‌دانید احساس می‌کردم، دارم می‌پوسم و باد مرا می‌برد.
ـ قابل قبول نیست!
و
هیأت منصفه هم حرف‌م را قبول نکرد!

...از صراط افتادم...
مرا بردند...

هیچ کس برایم دست تکان... تکان... ت... کا... ن...


انتقال از بلاگ یاهو

تهران-Thursday April 23, 2009 - 12:48am

او... تو... من...

او؛ در حالی‌که دخترک سخت پریشانش بود، مرا از خودش گرفت و آرام در گوشم گفت: هستی!

نمی دانم چه چیزش گیجم می کند. عصرها می نشیند و غروب را تماشا می کند. نگاهش می کنم. نمی شود. نگاهش نمی کنم. داغ می شوم. می ترسم. بلند می شوم و پله ها را دو تا یکی می کنم و خودم را می رسانم به پشت بام... او را می بینم. نگاهش نمی کنم. دخترک دارد مرا دید می زند. شبیه من است... این را دخترک به او می گوید. می گوید که او شبیه من است.
می گفتند من هم شبیه آن دخترک بودم!
دخترک چشم از چراغ اتاق من برنمی دارد. تا خاموشش نکنم، خوابش نمی گیرد. فکر می کند نمی فهمم که همیشه پشت سرم است...
آنجا هیچ کس نبود که بگوید ما هفتاد پشت، همینطوری بوده ایم. همینطوری! همه شبیه هم!
.
من؛ همه ش غروب را تماشا می کنم و از پشت بام دخترک را دید می زنم... او دخترک را نگاه می کند، نمی شود. نگاهش نمی کند. داغ می شود. می ترسد. فرار می کند. از پله ها می آید بالا...
هیچکس نمی داند اما تا دخترک چراغ اتاقش را خاموش نکند، من خوابم نمی برد. شبیه او است. مطمئنم شبیه او است. ما همه شبیه هم هستیم!
دخترک عصرها می نشیند توی بالکن و غروب را تماشا می کند. نگاهم می کند. نمی شود. نگاهم نمی کند، داغ می شود. می ترسد. فرار می کند و خودش را می رساند به پشت بام. او را می بیند. نگاهش نمی کند.
.
دخترک؛ در حالی که او سخت پریشانش است، آرام در گوشم می گوید: هستی!
نگاهش می کنم. نمی شود. نگاهش نمی کنم. داغ می شوم. می ترسم...
و آرام در گوشش می گویم: صدایم کن هستی!

انتقال از بلاگ یاهو

تهران-Friday April 17, 2009 - 12:57pm


خــــــون

وقتی اولین گلوله ی برنوی پدربزرگ هنگام ورود به شهر شلیک شد، کسی فکرش را هم نمی کرد که یک قرن بعد هیچ طوری نشود لکه ی خون سربازها را از کف خانه پاک کرد.
...
اول فقط یک لکه معمولی کوچک بود. مادربزرگ داشت با آب لکه را تمیز می کرد... اما تمیز نمی شد که! هر چه همسایه بود ریخته بودند توی خانه... همه هی آب می آوردند و دستمال ها هی غرق در خون می شدند ولی لکه کماکان به قوت خودش باقی بود... خشک هم نمی شد حتا. دست آخر گلدان بزرگی را روی آن قرار دادند که یادشان برود.
صبحی از خواب بیدار شدند و دیدند به جای شبنم خون روی برگ گلهای گلدان نشسته... و تندی فهمیده بودند که هر چه هست زیر سر همان قطره خون است.
...
مادر تا جایی که یادش می آید، پدر بزرگ یک شب سراسیمه به خانه آمده بود و گفته بود اسباب و وسایلتان را جمع کنید که از این خانه برویم و بعد از آن نام فامیل ش را هم عوض کرده بود که کسی نشناسدش دیگر!
.
پدر بزرگ از همان شب ها دیگر خواب به چشم ش نیامده بود... همه شاهد بودند که هر بار که ناغافل چرت ش می برد با فریاد و فحش و ناسزا از خواب می پرید و منقل ش را راه می انداخت که شاید یادش برود... فراموش کند که لکه ی خون سربازها هنوز تازه است و هیچ طوری پاک نمی شوند.
اما؛
مدام کابوس می دید که قطره ی خون دارد بزرگ و بزرگ تر می شود و همه ی شهر را می گیرد.
قبل از مرگ ش هم آخرین جمله ای که گفت، این بود:

خون هرگز پاک نمی شود مگر با خون!



انتقال از بلاگ یاهو

تهران-Wednesday April 8, 2009 - 12:56am

هـ سـ تـ یـ

داشت برمی‌گشت، با خاطره‌ی کسی که دفن‌ش کرده بود. برای بار آخر، سرش را برگرداند و به خاک‌ش نگاه کرد و به تمام مورچه‌هایی که داشتند با عجله می‌رفتند و می‌آمدند. بی‌اراده گفت: آن وقت اسم‌ش را می‌گذاشتم: هـ سـ تـ یـ !
...
سرش را چرخاند، زل زد توی صورت‌ش، گفت: تو حرف زدی!!
و چنان عمیق نگاه‌ش کرد که خجالت بکشد، که بهانه‌ای بهتر از این پیدا کند و بس کند از این‌همه! این‌همه همین‌هایی که داشت می‌بافت بی‌خود! و لیوان را داد دست‌ش و آن‌قدر نگاه‌ش کرد که مطمئن شد تا ته سر می‌کشدش.
گفت: باید می‌آمد...
گفت: باید می‌رفت...
گفت: باید یاد می‌گرفتی!
گفت: باید تجربه می‌کردی!
گفت: باید بپذیری!
گفت: باید ...

باید...

باید...
باقی‌ش را نشنید... اصلن نشنید... چون در این اندیشه بود که کاش به جای این همه "باید" فقط یک "بودن" بود.
فکرش را بکنید. حتا تصورش هم خیلی زیبا بود؛
فقط یک بودن به عوض ِ این همه باید!
آن وقت اسم‌ش را می‌گذاشت: هـ سـ تـ یـ !

انتقال از بلاگ یاهو

تهران-Friday April 3, 2009 - 12:01pm

هفت سین

می‌خواهم هفت‌سین از بهترین‌های وجود جدا کنم؛
 هفت‌سین به پیراستگی و ویراستگی در معنــــــــا!
.
.
.
.
اضافه شده در 30/12/1387 خورشیدی؛ سالی بی نظیر و نیکو برای من که شما را لمحه لمحه و دم به دم، نه در برابر که در کنار خویش داشتم... همه‌ی شمایی که هیچ نمی‌شناسم‌تان و هیچ نمی‌شناسیدم و با این‌حال، پاک‌ترین و ناب‌ترین حس‌هایی را به من بخشیدید که روی این زمین ِ خارایی هیچ نیافتمش... هیچ نیافتمش و هیچ نیافتمش...
.
.
 بهار می آید... می رود... و باز تنها تو می مانی و من!
تو و من!
.
سکوت، این سین ِ اول را وقتی شناختم که بی‌چشم‌داشت سلام، سرور، ستاره و سبد سبد مهربانی را ارزانی‌ام داشتید.
.
و سادگی و سپیدی دلهاتان بود که مرا به سما و آرزوی سفر در سین دوم بی‌تاب‌تر کرد: به سلوک مانند سیمرغ بی‌تاب پر زدن در هوای قافَ‌م.
.
کاستی‌های مرا خوب دیدید و با این‌حال صبوری، صداقت و عشق همواره در شما پُر بود و این شد که سازش سین ِ سوم شد.
.
سرنوشت مرا به سجده‌گاه راهبر گردید و من تسلیم!... سرنوشت مرا به سوی شما سوق داد و من خوشبخت!... و این‌گونه سین ِ چهارم را یافتم: سروش بود سروش.
.
سخاوت مهر شما سرمه‌ی چشمانم شد و چه سردی‌ها که در سپیده‌دمان سرد ِ اتاقم از قلبم زدودید... هوایم به عطر سوسن و سنبل وَ نوای سُرنا و سنتور آکنده می‌شود وقتی که می‌آیید و سرشار، سین ِ پنجم من شد. با شما از عطر خدا چه سرشار می‌شوم.
.
سیصد و شصت بار بل بیشتر سریر سعادت را در ساحل آرامش آرزو کردم اما نبود که نبود... چه می‌دانستم محبت و عشق با شماست که به نهایت می‌رسد؟ به سین ِ ششم؛ سُــکر... از شما بود که این را آموختم. از خود ِ خود ِ شما.
.
و سین هفتم: سپاس را تقدیم می‌کنم به پروردگار یگانه و یاور، که هر چه سلامتی، سبزی و سعادت است را از لطف بی‌حساب او داریم... خدا کند که سرفراز و سربلند باشیم در پیشگاه‌ش.
.
خوشا آن نو˚روز ؛
که تو و من ازین هفت‌سین، که با شما شناختم و بر سفره‌ی دل نهادم، در پیرهن ِ عمل بهره‌ها گیریم؛ سکوت، سلوک، سازش، سروش، سرشار، سُــکر، سپاس
.
.
چه با شکوه! واپسین تبسـّـم اسپند!
چه دلنواز! نخستین نگــــــاه فروردین!
تو نیز دست برافشان ؛
بچین!
بگو!
ببین!

انتقال از بلاگ یاهو

تهران-Thursday March 12, 2009 - 02:22am