دَخمـہ

شاید ہـمہ‌ے این مکتوبات، خطا باشند.

دَخمـہ

شاید ہـمہ‌ے این مکتوبات، خطا باشند.

نیرویی است در جهان مثل نور

جان کنستانتین گفت: خدا مثل یک بچه است با یک مزرعه پر از مورچه! او برای هیچ کدام ما نقشه ای ندارد. من اما شک دارم درست گفته باشد. به گمانم بیشتر نیرویی غیر شخصی است که چیزهای بی پایانی برای کسانی ذخیره کرده است که شهامت جستجوی آن را دارند. گرچه این نیروی غیر شخصی لزومن نمی بایست که خدا باشد. شاید بشود به آن قصد گفت. یا حتا اقتدار هم می تواند باشد. هر چه هست چیزی نیست که انتخاب ش کنی یا تصمیم بگیری که کی یا کجا با آن رو به رو شوی. آن است که تو را انتخاب می کند و زمان را و مکان را.

پرده

مبهوت دنیای پیرامونم. مبهوت که نمی دانم می شود به‌ش گفت یا نه؟ اما چیزهایی را از یاد برده ام که پیشتر نمی توانستم فراموش کنم. گذشته ای نیست و به آینده ای که نمی دانم می آید یا نه نمی اندیشم. خواندن و نوشتن را نیز از یاد برده‌ام. می‌گویند:


همه چیزی

از پیش

روشن است و حساب شده

و پرده

در لحظه ی ِ معلوم

فرو خواهد افتاد

......؟؟؟

سکوت

چیزهای زیادی باعث ننوشتن آدم می‌شود و همین‌طور باعث نوشتنش... یک‌وقتی راحت بود از خود نوشتن. دلیلش را امروز نمی‌دانم. اما آن موقع برای این نوشتن هیچ فکرخاصی نمی‌کردم. کلمات را تق‌تق می‌زدم و من جاری می‌شدم روی مونتیور. حالا... خیال می‌کنم با سکوت همه‌چیز رفع می‌شود و یک زمانی می‌رسد که جرات کنم آینه را ببینم، درحالیکه کسی در آن لبخند می‌زند... فقط خیال می‌کنم.

گفتم سکوت. یادم آمد روزی که رسیدم هند، دهم جولای، اینجا در مهرآباد، روزِ سکوت بود. آدمها همه جا بودند اما ساکت. باور می کنید که می شود یک جماعت آدم را دید که لام تا کام سخن نمی گویند؟ تجربه اش بسیار جالب است برای کسانی چون من که از سکوت لذت می برند. اما راستی در زمان سکوت ابزار زبان به چه کار می آید؟ این را بیشتر از آن جهت می پرسم که مهربابا چهل و چهار سال سکوت کردند. چهل و چهار سال!!! خیلی می شود ها!!!

.

.

.

بر می گردم.

سفر مرا به کجا می برد؟

این روزها آغشته به بوی خون کسانی ست که ناغافل رفتند.
سوگ ها تمام می شوند... سختی مرگ به مردن نیست به تحمل ناپذیر بودنش است! حیف آنها که با این همه مهربانی رفتند... دعا می کنم خدا دوستشان بدارد.
تصورش شاید خیلی جالب نباشد که تمام این روزها به قول آیدین وسط خشم و خون، من تدارک سفری را می دیدم که گاهی فکر می کنم تمام سالی که گذشت را فقط به این رسالت زندگی کردم... زنده ماندم...
می رم هند.
دهم جولای که می شود نوزدهم تیر. آقای هندی در سفارت که انگار برایش عجیب بود درخواست ویزای من به منظور "تمارین روحی" است، ازم پرسید: چرا اینجا را انتخاب کردی؟ لبخند زدم. گفتم: انتخاب نکردم. انتخاب شدم... و راستی که همین بود. آدم وقتی تحت تأثیر ناگهانی رازی قرار می گیرد، جرأت نافرمانی نمی کند. و این سفر جوری ساخته و پرداخته شد که من ترسیدم نروم.
می روم و شاید روزی باز گردم.
اما کی؟ نمی دانم...
اما چگونه؟ نمی دانم...
پدرام می گفت: دوستی یک مسأله ی درونی ست. من اما حرفش را نفهمیدم... جایی دیگر گفت: مردمی که من در این روزگار می بینم، مردمی ظاهربین و سطحی اند. آنها به شایستگی و مزیت، همچون چیزی که شکل دارد می اندیشند... اگر به آنها درباره ی بی شکلی بگویی، گنگ و بی صدا می نشینند و گیج می شوند...
به گمانم، دوستی درونی باید شبیه به همین بی شکلی باشد.
این دوستی درونی هر چه هست زیباست و پایانی نخواهد داشت.

تنها نمان به درد...

همراه شو عزیز/همراه شو عزیز
تنها نمان به درد /کین درد مشترک
هرگز جدا جدا/درمان نمی شود
دشوار زندگی/هرگز برای ما
دشوار زندگی/هرگز برای ما
بی رزم مشترک/آسان نمی شود
تنها نمان به درد /همراه شو عزیز
همراه شو/همراه شو
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد /کین درد مشترک
هرگز جدا جدا/درمان نمی شود
.
.
.

تصنیف "رزم مشترک"

آلبوم "چاووش هفت"
ساخته ی استاد پرویز مشکاتیان و اجرای استاد محمدرضا شجریان به همراهی گروه عارف
تصنیف "رزم مشترک " را از اینجا و یا اینجا دانلود کنند