دوشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1390

قاف صاد هــــــــی

دلم قصه می‌خواهد! قصه...

یک قصه‌ی دُرسته... که ناتمام نباشد! که ناتمام نماند! ... محو باشد و بی‌انتها که هی بروی و بروی و هی آخرش از اول پیدا نباشد!

قصه... قصه‌ای بی‌غصه! با رنگهای واقعی و شفاف که شب‌های مهتابی بلند داشته باشد با روزهای سفید کوتاه. و از هیچی صدا در نیاید مگر همهمه‌ی رویاهایی که پروازت دهند و به راه بیفتی، کجا؟! نپرس... برو... قصه خودش راه را می‌شناسد... می‌داند... و خوب هم بلد است که بی‌زمان و بی‌مکان حجم‌های سیال و شناور بسازد. که بی‌تار و ‌بی‌پود و بی‌گره خیال ببافد. که یکهو یک‌جوری بشود ببردت در شهر قصه قدم بزنی و یک‌جاهایی‌ش حتا گم بشوی در ؛ نور.. صحنه.. صدا.. آماده؟ سه.. دو.. یک.. ضبط می‌شود: حرکت!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

... چی!؟