X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
یکشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1388

کاشکی!

یک‌وقتی، یک‌جایی خوانده بودم: که آدم گاهی نیاز به بودن یک‌نفر دارد که فقط بنشیند کنارش و همه حرفهای بی‌ربط و باربط‌ش را بهش بگوید و بعد برود... یک‌جور درددل کردن... یک‌جور حرف زدن با خود... یک جور واگویه‌کردن نزد آینه‌ای که نظر نمی‌دهد...
این به‌ گمانم یک خصلت کاملن انسانی‌ست و آن‌طور که کتابها می‌گویند یک‌خصلتی که قسمت زنانه‌اش بیشتر‌است.
من اما نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت نیاز به همچین شخصی را احساس نکردم. یا شاید این‌قدر احساس کردم و این‌قدر پیدا ش نکردم که پاک فراموشم شده بود.

این‌ روزها خیلی خسته‌ام... خسته از چیزی بیشتر از رسیدن به هیچ... باید مثل یک تکاور سپر و خفتان بپوشم و جلوی زندگی بیایستم... و کسی نیست که نه‌ شرح خستگی‌ها را برایش تعریف کنم و نه داستان موفقیتهایم را... آنها که هستند هم می‌دانم که حوصله‌ی شنیدن ندارند. می‌دانم... می‌دانم تنها هستم و می‌دانم خودم انتخاب کردم که تنها باشم.

فقط نمی‌دانم این حالی که دارم، که مثل ماهی بیرون از آب له‌له می‌زنم، از چیست؟ نه آنطورم که از تشنگی بمیرم و نه حس آرامش و بی‌نیازی دارم...

چیزی در من گم شده شاید!

نکند چیزی را از یاد برده باشم؟

کاش یکی بود... درست همان که می‌خواهم باشد.

فقط کاشکی!