دوشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1388

آتـــــــــش!

پسر: می دونستی اصلن؟
دختر: چیو؟
پسر: یه روز حاکم ِ چی چست شراب می خوره و در اثر مستی دستور می ده که تموم شهر رو به آتیش بکشن.
دختر: خب؟ آتیش می زنن همه جا رو بعد!
پسر: آره... دستور، دستوره دیگه!
دختر: بعد چی می شه؟
پسر: بعد حاکم می ره روی تپه و از اون بالا شهر رو نگاه می کنه که داره توی آتیش می سوزه.
دختر: وای چه خوشگل! معرکه س!
پسر: اینطور فکر می کنی؟
دختر: تو اینطور فکر نمی کنی؟
پسر: ولی وقتی مستیه شراب می ره حاکم از ناراحتی گریه ش می گیره...
دختر: حاکما هم گریه می کنن مگه؟
پسر: آره... همه گریه می کنن گاهن!
دختر: منم خیلی گریه می کنم.
پسر: (با تمسخر) خب آخه تو دختری... گریه ی دخترا هم چیزه عجیبی نیس...
دختر: از حسودی می گی... می دونم.
پسر: (با خنده) گریه هم حسودی داره مگه؟
دختر: حاکم رو نگفتی چی شد آخر؟
پسر: فرداش دستور می ده که شهر رو از نو بسازن...
دختر: (غرق در تفکر) یعنی می شه؟
پسر: چی یعنی می شه؟
دختر: (خوشحال و خندان) می شه که ما هم شهر رو آتیش بزنیم؟
پسر: آتیش بزنیم که چی؟ مردم می سوزن!
دختر: (با کج خُلقی) اونایی که حقشون باشه فقط می سوزن. آدمای پاک از آتیش می گذرن و نمی سوزن مثل سیاوش.
پسر: (خوشش نیامد انگار از این مثال) نه مثل ِ ابراهیم.
دختر: سیاوش شاهنامه که شبیه تره... (و قصه ی سیاوش را برایش تعریف می کند که برای اثبات پاکی ش از آتشی بسیار عظیم عبور می کند بدون اینکه صدمه ای ببیند چراکه آتش ِ مقدس، پاکی را هرگز نمی سوزاند)...
پسر: چه جالب!
دختر: خب پس بیا شهر رو آتیش بزنیم... من از شرق شروع می کنم تو از غرب بیا... بعدش با هم می ریم روی کوه و سوختن شهر و آدمهای ناپاکش رو تماشا می کنیم.
پسر: نه من دلم نمیاد...
دختر: چرا؟ خیلی خوبه که! گریه مون می گیره و فرداش شهر رو با کمک ِ آدمای پاکش دوباره می سازیم. در کمال ِ برابری و برادری. نه اینکه آتیش همه چیو سوزونده پس همه به اندازه ی هم دارا هستن و نیستن... همه از نو شروع می کنن و با عشق.
پسر: نه من نمی تونم...
دختر: خب پس من تنهایی این کار رو می کنم!
پسر: (با نگاهی تعمق دار) باشه... میام باهات.
دختر: (با لبخندی حاصل از رضایت) پس شراب رو بیار...
سلاااااااااااام!




انتقال از بلاگ یاهو

تهران-Tuesday March 3, 2009 - 04:30am