X
تبلیغات
زولا
یکشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1388

تیک تاک صدای قطره اشک کوچک

دیشب، شب خیلی خیلی سختی بود... به یاد روباه افتادم. اگر آدم گذاشت که اهلیش کنند، بفهمی نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشد.

.

اینکه چطور سکوت می کنم را خودم هم نمی دانم! چرا هیچ کجا نیستم؟ امروز چه روزی بود؟ من کجا بودم؟ چه کردم؟... چقدر زیاد دلم می‌خواست همین لحظه کسی بود - کسی که حرفهای مرا می‌فهمید- به‌ش زنگ می‌زدم می گفتم: بیا برویم تاتر شازده کوچولو را ببینیم و بعد او برایم حرف می زد. شاید هم من رانندگی می کردم از همان رانندگیهای افتضاح به سبک خودم!

.

احساس کنده شدن می کنم. احساس دوری. مثل برگی که از درختی جدا شده باشد و خودش را به باد بسپرد. چشم می بندم و می گویم بگذار باد هر جا که خواست مرا ببرد.

اما راستی نوشتن اینها چه ارزشی دارد؟ به چه درد می خورد؟


انتقال از بلاگ یاهو

تهران-Wednesday November 26, 2008 - 09:16pm