X
تبلیغات
زولا
یکشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1388

خدا و مداد رنگی هایم.

این روزها که در میان همه‌ی تنهایی‌هایم، بیشتر زمان‌م را به خدای گم‌کرده‌ام فکر می‌کنم، دوباره به ‌سرم زد که بنویسم... شاید کسی پیدا شود و به‌ من بگوید خدای‌م کجاست؟

من درحال تجربه کردن حس‌هایی از زندگی‌ام که تقریبن در عمرم بی‌نظیر بوده‌اند.  

چیزی شبیه سکوت... چقدر بی‌صداست همه چیز... بی صدا و بی رنگ...

انگار همه‌ی مدادرنگی‌هایم را گم کرده‌ام...

این بهترین بهانه ‌ا‌ست برای این روزهای بی‌ر‌نگ و مات...

خدایم هرجا که رفته‌ باشد جعبه‌ی مداد‌رنگی من هم همان‌جا با اوست!

و من سخت نیازمندم... به او و به رنگ‌های درخشنده و شادی‌آفرین...

می‌ترسم نکند حقیقتن خدا را در خودم کشته باشم؟ نمی‌دانم بی‌خدا و بی‌رنگ چطور باید زندگی کرد... تجربه‌ای ست بی‌مانند و وهم‌آور برای منی که همیشه با لبخندش دچار رنگین‌کمان می‌شدم.

...

راستش می‌ترسم از این حس‌ها چیزی بنویسم... یک‌وقتی اما احتمالن خواهم نوشت. وقتی‌که حس‌هایم همه‌چیز را دربر‌بگیرند و بی‌تفاوتی در همه‌ی من جاری شود.


انتقال از بلاگ یاهو

تهران-Friday October 3, 2008 - 10:11pm